سکوت ناتمام من
بذار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
ای همه خوب تولدت مبارک میدونی چقدر عاشق اینم که یکی از همین نصفه شب هایی که از خواب میپرم تنها نباشم......... بیدارت کنم و بگم خواب دیدم ...تو دستات رو به روم باز کنی و من خودمو فرو کنم تو آغوش تو....... کاش من انقدر ضعیف نبودم. کاش میتونستم مقاومت کنم و تو رو تو بازی پیچ در پیچ سرنوشتم وارد نمیکردم....كاش توان داشتم غصه هام رو براي خودم نگهدارم و تو رو آزار ندم.... منو ببخش... ببخش که هر چی از من به تو میرسه گره اه. گره هایی که با هیچ دست توانا و عقل سلیمی باز نمیشن...... ببخش كه حضور من براي تو شده عين دیوارهای بلند ته کوجه های هميشه بن بست.... یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند خواب و بیداری و رویای مرا سبز کند و به یمن نفس سبز و اهورایی عشق از سرا تا به ثریای مرا سبز کند یلدای بی ترانه ی وقتی تو نیستی من در كنار آتش كوچك به ياد تو هشتاد و نه حکایت سرد و سیاه را خیلی ظریف است اگر زن باشی خوب میفهمی که یک زن زمانی از او میپرسد "مرا دوست داری" که او در دلش خانه کرده باشد که بعضی وقت ها "خداحافظ" یعنی اخم کنی چشمهایت پر از اشک شود سفت بغلم کنی و بگویی "مگه دست خودته؟ فکر کردی اگه بری چی سر من میاد؟" و من دل ضعفه بگیرم از این عاشقانه های مردانه ات..... زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود رخت اندوه مپوشان هرگز از جمعه ها بدم میاد از این احساس بد که دبگه داره تکراری میشه حالم عوض میشه بی اعتماد خالی جدا کاش میتونستم بیشتر بنویسم ولی اَخْشاكَ آَانّى اَراكَ وَاَسْعِدْنى بِتَقويكَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِيَتِكَ خدايا چنانم ترسان خودت کن که گويا مى بينمت و به پرهيزکارى از خويش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانيت بدبختم مكن وَخِرْلى فى قَضآئِكَ وَبارِكْ لى فى قَدَرِكَ حَتّى لا اءُحِبَّ تَعْجيلَ ما و در سرنوشت خود خير برايم مقدر آن و مقدراتت را برايم مبارك گردان تا چنان نباشم که تعجيل آنچه را اَخَّرْتَ وَلا تَاْخيرَ ما عَجَّلْتَ اَللّهُمَّ اجْعَلْ غِناىَ فى نَفْسى وَالْيَقينَ تو پس انداخته اى بخواهم و نه تاءخير آنچه را تو پيش انداخته اى ممنونم برای همه آرامشی که با حضورت، دستات و آرامش چشمات به من میدی...کاش میشد همه فاصله ها را تا تو دوید........ شاید هم ذره ذره خوشبختی را در کنار هم جستن مزه بهتری داشته باشد........ غم نخور نازنینم....... خدا با ماست
اگرازظلمت شب می ترسی
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید
روشنایی چشمانم را،که نشان سحرند
به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره می ترسی
دستهایم را،که پلی روی زمان می بندند
و به کوتاهترین فاصله من را به تو می پیوندند
به تو خواهم بخشید
اگر از تنگی چشم دگران،اگر از زمزمه ها می ترسی
و اگر ترس تو از خویشتن است
من تو را در تن خود، در رگ و هستی خود ، محو و گم خواهم کرد
من وفا و دل عاشق خود را
به تو خواهم بخشید
تن لرزه های اول دی ماه در سرم
آغاز فصل سرد زمستان بدون تو
با خواب بوي تو به فردا رسانده ام
حالا به نامت این شب بالا بلند را
با چشمهای یخ زده بیدار مانده ام
همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
| Design By : Pars Skin |


