تبليغاتX
سکوت ناتمام من


سکوت ناتمام من

بذار این سکوت سنگین به شکستن نرسه

یه روزی که خیلی هم دور نیست برام نوشتی:

ای همه خوب
اگرازظلمت شب می ترسی
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید
روشنایی چشمانم را،که نشان سحرند
به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره می ترسی
دستهایم را،که پلی روی زمان می بندند
و به کوتاهترین فاصله من را به تو می پیوندند
به تو خواهم بخشید

اگر از تنگی چشم دگران،اگر از زمزمه ها می ترسی
و اگر ترس تو از خویشتن است
من تو را در تن خود، در رگ و هستی خود ، محو و گم خواهم کرد
من  وفا و  دل عاشق خود را
به تو خواهم بخشید

تولدت مبارک

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت توسط پینار|

 

 میدونی چقدر عاشق اینم که یکی از همین نصفه شب هایی که از خواب میپرم تنها نباشم......... بیدارت کنم و بگم خواب دیدم ...تو دستات رو به روم باز کنی و من خودمو فرو کنم تو آغوش تو.......

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت توسط پینار|

 

کاش من انقدر ضعیف نبودم. کاش میتونستم مقاومت کنم و تو رو تو بازی پیچ در پیچ سرنوشتم وارد نمیکردم....كاش توان داشتم غصه هام رو براي خودم نگهدارم و تو رو آزار ندم....

منو ببخش...

ببخش که هر چی از من به تو میرسه  گره اه. گره هایی که با هیچ دست توانا و عقل سلیمی باز نمیشن......

ببخش كه حضور من براي تو شده عين دیوارهای بلند ته کوجه های هميشه بن بست....

 

یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند

خواب و بیداری و رویای مرا سبز کند

و به یمن نفس سبز و اهورایی عشق

از سرا تا به ثریای مرا سبز کند

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت توسط پینار|

 

یلدای بی ترانه ی وقتی تو نیستی

من در كنار آتش كوچك به ياد تو
تن لرزه های اول دی ماه در سرم
آغاز فصل سرد زمستان بدون تو

هشتاد و نه حکایت سرد و سیاه را
با خواب بوي تو به فردا رسانده ام
حالا به نامت این شب بالا بلند را
با چشمهای یخ زده بیدار مانده ام

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت توسط پینار|

 

خیلی ظریف است

اگر زن باشی خوب میفهمی

 که یک زن زمانی از او میپرسد "مرا دوست داری" که او در دلش خانه کرده باشد

که بعضی وقت ها "خداحافظ" یعنی اخم کنی چشمهایت پر از اشک شود سفت بغلم کنی و بگویی

"مگه دست خودته؟ فکر کردی اگه بری چی سر من میاد؟"

و من دل ضعفه بگیرم از این عاشقانه های مردانه ات.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت توسط پینار|

 

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم

حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم

تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت توسط پینار|

 

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود رخت اندوه مپوشان هرگز

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت توسط پینار|

 

از جمعه ها بدم میاد

از این احساس بد که دبگه داره تکراری میشه

حالم عوض میشه

بی اعتماد

خالی

جدا

کاش میتونستم بیشتر بنویسم ولی

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت توسط پینار|

 

اَخْشاكَ آَانّى اَراكَ وَاَسْعِدْنى بِتَقويكَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِيَتِكَ

خدايا چنانم ترسان خودت کن که گويا مى بينمت و به پرهيزکارى از خويش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانيت بدبختم مكن

وَخِرْلى فى قَضآئِكَ وَبارِكْ لى فى قَدَرِكَ حَتّى لا اءُحِبَّ تَعْجيلَ ما

و در سرنوشت خود خير برايم مقدر آن و مقدراتت را برايم مبارك گردان تا چنان نباشم که تعجيل آنچه را

اَخَّرْتَ وَلا تَاْخيرَ ما عَجَّلْتَ اَللّهُمَّ اجْعَلْ غِناىَ فى نَفْسى وَالْيَقينَ

تو پس انداخته اى بخواهم و نه تاءخير آنچه را تو پيش انداخته اى

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت توسط پینار

 

ممنونم برای همه آرامشی که با حضورت، دستات و آرامش چشمات به من میدی...کاش میشد همه فاصله ها را تا تو دوید........

شاید هم ذره ذره خوشبختی را در کنار هم جستن مزه بهتری داشته باشد........

غم نخور نازنینم....... خدا با ماست

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت توسط پینار|


مطالب پيشين
» روشنایی چشمانت را میخواهم
» خواب
» گره کور
» یلدای 90
» دوستم داری؟
» بدانیم
» غصه هم خواهد رفت
» بی اعتماد
» دعای عرفه
» آرامش
Design By : Pars Skin